نزدیک غروب بود
کنار ساحل تنها راه می رفت
فکر می کرد
هر موجی که می آمد به افکارش بر می خورد
که چرا بی اجازه وارد حریمش می شوند
ولی وقتی آب پاهایش را لمس می کرد
معذرت خواهی دریا را می فهمید
سرش را بلند کرد به جایی نگاه کرد که آبی دریایی به آبی آسمانی گره می خورد
جایی که مرزی بود بین بخشش دریا وآسمان
جایی برای آغاز تلاطم دریا برای شروع امواج
خم شد روی زمین نشست
نسیمی گرم به صورتش سیلی می زد
پشت سرش آدم ها می گذشتن بی آنکه توجهی داشته باشندکه
دریا جمله های ساده ای برای آنها داشت
غروب شده بود خورشید مهمانی دریا و آسمان را ترک می کرد
ولی قول می داد فردا زودتر ازهمه بر گردد
فکر کرد
لیاقت یدک کشیدن نسبت انسانیت را دارد ؟
اینکه بی رحم ترین وقایع زندگی به دست او رخ می دهد
تجویزی هم برایش نمی کند
اشفته برخاست تا برود تنها کاری که می توانست بکند
یک قطره از اشکش را به دریا هدیه کرد و
رفت
الی
۹۰/۵/۱۴
سلام تشکر از نظرتان چه مطالب زیبایی دارید موفق باشید
الی جون بهت تبریک میگم نوشته هات خیلی زیبا هستن×
خرسندم از اینکه خندیدی